تبليغاتX
نوشته های من

نوشته های من

تنهام خیلی بیشتر از قبل ولی راستش اینطوری بهتره برام خیلی بهتر راحت ترم دیگه.خسته ام از آدمای دورو برم که زود بهشون اعتماد کردم و نتیجه خوبی برام نداشت فقط دلتنگیهاش با غم غصه های لعنتیه  که ولم نمی کنن  هر جور هست خیلی بهتره از وقتیه که با آدما در ارتباط بود آدمایی که همه به فکر خودشون  دنبال  کار خودشون که جز .... نیست.

تنهایی این شکلی هم بد نیست فقط یه کم سخته  ولی هر طور هست باید خودمو وفق بدم با این شرایط مثل همیشه.  آسونتر  از  وقتیه که با آدمای دو رو در ارتباط بودم خیلی آسون سختیش  به این خاطره که فکر های گذشته دیوانه ات میکنه منم خدا رو دارم ...

راستش دلم برای یه نفر تنگ شده بود ولی حلش کردم چون فایده نداره دیگه دلتنگی کاری از پیش نمیبره  دیگه دلم برای کسی تنگ نمیشه دیگه دوست ندارم الکی به اطرافیانم بگم دوستون دارم قطع ارتباط بهتر از همه چیزه که همش دروغه حتی دیگه دلم برای عزیز ترین دوستام هم تنگ نمیشه  دوستاییی که یه زمانی خیلی با هم جور بودیم ولی دیدم  نمیشه همش کشک بود حوصله هیچ کسی رو ندارم  همینطوری خیلی بهتره دیگه نمیخوام با کسی حرف بزنم  میخوام هر چی هست برای خودم بمونه همه دردهام همه غم و غصه هام که با گفتنش فقط خودمو کوچیک میکنم وگرنه مشکلی حل نمیشه که نمیشه .

دوست دارم تنها باشم  و برای خودم بنویسم برای دل خودم چون جایی نیست که بنویسم و امن بمونه جز اینجا شاید....  کسی مزاحم نیست اگر هم کسی مطالبمو خوند شاید خیلی تکراری و از نظر اونها چرت باشه ولی برای خودم ارزش داره که بنویسم چون آخرین و بهترین راهه برای کسی که با کسی در ارتباط نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت12:34توسط لیلا | |

سلام دوستای خوب وبلاگی من معذرت میخوام که چند وقته نیستم از

خودم هم معذرت میخوام که بهش حواسم نبود  سخته خیلی سخته ...

دفعه قبل که شانسی اومدم بنویسم دیدم آخرین نوشته ام مربوط به ۲۷مهر

 ماه سال قبله راستش هم ناراحت شدم هم خوشحال.ناراحتیم ازاین بود که

چرا من اینطوری شدم چرا خودمو فراموش کردم چرا درگیر زندگی مسخره

ای شدم که جز عذاب و غم و غصه و ناراحتی چیزی برای آدما نداره همش

 بد بختی همش ....

چند وقته حالم بدجور به هم ریخته خرابم خراب خراب ... احساس میکنم

 مردن برام خیلی خوب باشه ولی به مردن هم که فکر میکنم گذشته و

 کارهایی که کردم یادم میاد به همه کارهایی که میترسم خدا منو  نبخشه

و مردنم آسونترین عذاب برام باشه  بعد میشینم فکر میکنم میبینم زندگی

 به اجبار و با همه سختی ها و بد بختی هاش برام آسونتره تا اینکه بمیرم و

 خدا منو نبخشه آه ه ه ه ه ه ه خدا چیکار کنم خواهش میکنم خودت کمکم

 کن فکر میکنم امیدی ندارم هیچ امیدی برای اینکه این زندگی رو حداقل

 تحمل کنم هیچ توقعی هم از کسی ندارم  فقط خودمو دارم از بین میبرم

 داغونم داغون.... حتی از خدا هم انتظار ندارم حتما کمکم کنه فکر میکنم

 خیلی پست شدم خیلی  کم ارزش  خیلی  پایینم خیلی...

اطرافیانم همه به فکر خودشونن همه به فکر کلک زدن همه به فکر

 سوءاستفاده همه به نفع خودشون برات کاری میکنن نه از روی محبت نه از

 روی دوست داشتن خوبی نمیکنن در واقع

 دارن در حقت بد میکنن ولی تو خبر نداری ساده تر از این حرفایی حیف از

 تو حیف که زود به همه اعتماد میکنی نمیدونم چی بگم دلم گرفته خیلی

حالم بده  به فکر نابود کردن  آدمای اطرافشون بدون اینکه حتی فکر کنن

 به  کاراشون بدون اینکه به خودشون بگن  منم آدمم البته شاید چون

احساس میکنم وجود ندارم که اینطوری.............

تنها چیزی که میخوام اینه که برم یه جای خلوت تنها بشینم گریه کنم داد

 بزنم فریاد بزنم تا بمیرم دیگه هر چی میخواد بشه بشه انکار چاره ای

 نیست  بشینم توی ماشین بدون هدف و بدون اینکه بدونم کجا میخوام

 برم  فقط برم با کسی حرق نزنم وقت کسی رو نگیرم حوصله کسی رو

 سر نبرم اینطوری خودم هم راحتم  حداقل در امانم. فکر کردن به اتفاقای

 گذشته دیوونه ام میکنم حتی نمیشه به نزدیکترین کس اطرافت هم اعتماد

 کرد متاسفم که تو این دنیام کاش اصلا به دنیا نمی اومدم.نمیتونم درس

 بخونم بد شانسی این ترم تعداد واحدام زیاده نمیتوم حذف کنم عقبم باید

 بخونم البته اگه بشه اگه این فکرها و این روزگار بذاره اگه آدمای فرصت 

 طلبه اطرافم بذارن متاسفم برای خودم.

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت15:43توسط لیلا | |

دلم لرزید...

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت10:54توسط لیلا | |

من تنها هستم،یکی از آن هزاران آدم تنهایی که دست کم خودش احساس میکنئ تنهایی اش با تنهایی بقیه فرق دارد.

یکی از آن هزاران آدمی که تقسیم کردن تنهایی اش با دیگران،کمک چندانی به او نمیکند.

یکی از همان آدم های تنها ککه توی پیاده رو ها راه میروند وادای آدم هایی را در می آورند که تنها نیستند.دور و برم شلوغ است.همه حرف میزنند.اما من حرفی برای گفتن ندارم و پیدا نمیکنم نه اینکه آدم ساکتی باشم نه اتفاقا خیلی هم پر حرفم، اما کسی چه میداند که کدام یک از آن جمله های طولانی و بی انتهای من، واقعا همان حرفی است که دوست دارم به زبان بیاورم؟؟؟

اعتراض میکنم: هیچ کدام،هیچ کدام از این حرفها را واقعا دوست ندارم که روز مره تکرار میکنم  برای فرارا از تنهایی....

حرفهای دیگری برای گفتن دارم ،حرف های زیاد... اما تنها هستم و هیچ کس را پیدا نمیکنم که  واقعا از جنس خودم باشد و من بتوانم از آن حرف هایی که دوست دارم،برایش بگویم.

با خودم فکر میکنم کاش میشد آدم های تنها همدیگر را پیدا کنند،آدم های تنهایی که تنهایی شان هم اندازه و جنس تنهایی شان هم یکی باشد. در این صورت آنها تنهایی شان را با هم تقسیم میکردند و حرف های هم را میشنیدند،اما نه اینکه تنهایی شان را از دست بدهند.

اما، نه درهر صورت تنهایی خود را از دست می دادند و ....

تنهایی  همیشه با آدم باقی میماند،تنها تفاوتش این  است که آدم های تنها،دیگر در تنها بودن احساس تنهایی نمیکنند و این ، خیلی مهم است.

ادامه....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت16:55توسط لیلا | |

همونی که بهتون قول داده بودم سر قولم هستم مثل همیشه ولی حیف که هیچ کس ... هیییییییی بی خیال بریم سر اصل مطلب...

"تنهاترین تنها ها"

میگویم:"تنهایم"

میگوید:"همه آدم ها تنها هستند"

سکوت میکنم .نمیتوانم ادامه بدهم.به حرفش فکر میکنم مطمئن نیستم .همه احساس تنهایی میکنند...

میدانم ُاما نمیدانم آیا همه واقعا تنها  هستند یا نه؟؟؟

نمیدانم آیا اندازه تنهایی همه مساوی است یا نه؟؟ نمیدانم آیا هر کسی که این احساس را داردُدر مورد احساسش صادق است یا نه؟؟ 

او میگوید:"همه تنها هستندُاما اندازه تنهایی آدم ها با هم فرق میکند"

درست است بعضی آدم ها تنهاترند.تنهایی بعضی ها بزرگ تر است.من شروع میکنم به  اندازه گرفتن تنهایی ام.لحظه های زیادی بر من میگذرد که تمامشان را صرف فکر کردن به این تنهایی و اندازه اش میکنم و همین خودش یک شاهد برای تنهایی من....

آنقدر تنهایم که فرصت زیادی برای فکر کردن به این تنهایی دارم و حتی کسی نیست که بخواهم این تنهایی را برایش تعریف کنم.

و...... ادامه دارد .

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت17:49توسط لیلا | |

خیلی وقته دلم میخواد بیام بنویسم خیلی حرفها هم برای نوشتن دارم و داشتم نصفه بیشترش هنوزم تو دلمه نمیشه نوشت  یعنی نمیتونم سخته. دل تنگی بدی اومده سراغم کاریش هم نمیتونم بکنم خیلی چیز ها نوشتم و گفتم حتما اینها رو مینویسم تو وبلاگم ولی همش تو وبلاگ دلم موندمن البته خیلی وقته دیگه نمینویسم یعنی دیگه نمیتونم ولی نگران  بودم نگران خیلی چیز ها هم هستم.چند وقته یعنی خیلی وقته یه چیزی مثل سنگ مونده تو گلوم خیلی سخته نگه داشتن این جور سنگ ها اونم چند وقتتتتتتتت.......... ؟؟؟؟؟؟؟

همه عالم و آدم میگن ولی انگار نه انگار و نمیدونم کارم درسته که به حرف هاشون اهمیت که نه گوش نمیدم یا نه؟؟؟ نمیدونم تو دو راهی سختی گیر کردم البته دوست داشتنی هست راه خوبی هم هست ولی سخته انتخاب راه خیلی سخت موندم چی کار کنم تنهای تنهام کسی هم نمیتونه کمکم کنه یعنی خودم تصمیم میگیرم و جدی میشم موقعی که دیگه من مصمم شدم اطرافیان میریزن رو سرم اعصابم رو داغون میکنن با حرف هاشون البته بهش یه کم حق میدم راست میگن ولی چه میشه کرد که کار کار من نیست کار.....

از کسی هم توقع کمکی ندارم چون هیچ کمکی نمیتونن بکنن شاید فقط دعا .......خیلی به دعای کسایی که این رو میخونم نیاز دارم میدونم این اتظار رو هم نباید داشته باشم ولی خوب ....... کارم گیره فعلا کاریش نمیشه کرد .از خدا دیگه انتظار این کار رو نداشتم  اونم در مورد من که...... نمیدونم منو چه جوری دیده که اینطوری میکنه شاید هم کار اون نیست کار خودمه نمیدونم این یکی رو هم مطمئن نیستم همیشه همین طوری بوده .خیلی حرفها دارم شاید همه رو نوشتم اون وقته که یه طور های دیگه میشه شاید خیلی چیز ها عوض بشه نمیدونم این کارم درسته یا نه ولی دیگه دیگه .....

از این ماه به بعد یه متنی دارم که طولانیه البته یه کم هر دفعه یه کمی شو مینویسم  برای دل خودم و برای دل همه اونهایی که با من همدردن.خستگی رخوت و تنهایی این بلاهارو سر آدم میاره که کاریش هم نمیشه کرد جزاینکه شاید فقط بنویسی و بنویسی تا دلت خالی شه و همین .....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت15:19توسط لیلا | |

سالها در اطاقم نشسته بودم و چشم به در و گوش به صدای پایی که مگر او از راه برسد.

از هر صدای پایی از جا می پریدم که او است هر دری که باز میشد  او نبود. همواره می آمدند و میرفتند وبسیار اما او نیامد

 و اکنون در اطاقم همچنان نشسته ام اما میدانم که دیگر او نخواهد آمد.

با درد ناک ترین تجربه ها دانستم که باید در این اطاق بی انتظار بمانم.

دانستم که دیگر اویی نیست و چه سالها که بیهوده چشم بر در دوخته بودم و اکنون سالها میگذرد  که 

من در تنهایی مایوسم سر در گریبان خویشتنم  و در را به روی هر که مرا سراغ میکند بسته ام .

چه آرامش درد ناکی............... چه یقین جان کاهی............

اما به هر حال آرامشی است و یقینی که بدان رسیده ام و اکنون سالها  است که بدان خو کرده ام .

چنان با تنهایی آرام و ساکتم  انس گرفته ام که اگر تو ای فریب .... اگر تو او باشی در را به رویت نخواهم گشود.

دل من دیگر پیر شده و سخت ناتوان .تاب تپش ها و بی تابی های " دوست داشتن " را ندارد.

تنها میتوانم  خاطره ها را با خود مزمزه کنم..........................

 

برگرفته از کتاب آثار گونه گون دکتر شریعتی"گفتگوهای تنهایی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت10:25توسط لیلا | |

اگر آنقدر فریاد کشیم تا صدایمان قطع شود

اگر آنقدر سر پا بمانیم تا پاهایمان ورم کند

اگر آنقدر رکوعمان را طولانی کنیم تا مهره های کمرمان بشکند

اگر آن قدر سجده کنیم تا چشمهایمان بترکد

اگر آنقدر خاک زمین را در سجودمان بخوریم و ناله کنیم

خدایا....  مستحق نیستیم که حتی

یکی از گناهانمان را ببخشی پروردگارا ................

  

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت9:17توسط لیلا | |

ا ی خدا اصلا حوصله ندارم حوصله ام سر رفته دیگه حال هیچ کاری رو ندارم دوباره پوچی دوباره همه مضخرف همه چی مسخره همه چی بد بد بد ببببببببببببببببببببببد حالم بده حالم بده نگو عاشق شدن به من نیومده ...اه لعنت به همه چی لعنت به خودم لعنت به دنیا .آخه چقدر خسته چقدر تنها چقدر بی هم نفسی خیلی بده خیلی خیلی خیلی

 

فقط تنهایی و منو سکوت و فقط گریه گریه گریه    

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت10:39توسط لیلا | |

 

این گلدان با گل خوشگل و آبی رنگش تقدیم سهراب سپهری عزیزم که انشالله امیدوارم خدایش رحمت کناد و مرا نیز ....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت10:39توسط لیلا | |

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟؟؟که اینچنین تنهایم گذاشت این چنین بیکس ماندم ای خدای من همو کس که میدانی کیست خواهش میکنم زودتر برسانش که تاب و تحملم تمام شده و طاقت دوری اش را ندارم . گل نرگسم بیا زودتر بیا دوستت دارم .

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت10:21توسط لیلا | |

این هارو میبینین چه خوش به حالشونه از بالا دومی سمت چپ یکی از بهترینهاست خیلی دوسش دارم.خیلی ماهه نمیدونم چیزی درباره زندگیش خوندین یا نه اگر هم نخوندین حتما توصیه میکنم که بخونید چون خیلی چیزها دستگیرتون میشه که به این سادگی ها به دستتون نمیاد. نشناختینش شهیدهمت دیگه عزیز دلمه خیلی دوست دارم پیش اونها باشم ولی حیف و صد حیف که خیلی بدیم که مارو نمیخوان ....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت10:16توسط لیلا | |

بر شانه های تو

 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند 

                                                  یک لحظه 

از خیال پریشان من گذشت: "بر شانه های تو..."

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم .

وین بغض درد را از تنگنای سینه بر آرم

                                                    به های های......

آن جان پناه مهر

شاید که میتوانست

از بار این مصیبت سنگین

                                                       آسوده ام کند.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت10:7توسط لیلا | |

عشق چه زیباست و چه صادق

                    ولی یک چهره ندارد و هزاران رو دارد.

و برخی یک چهره آن را می بینندو برخی چند صورت.

                 وچه اندکند آنان که همه این جلوه ها را درک کنندخدای گلم دوست دارم شکرت میکنم به خاطر همه چیز هم برای مصیبتهایی که سرم میاد هم به خاطر خوشی هام . این گلهای قشنگ و خوشگلی که خودت آفریدی تقدیم بهترین بهترینهایعنی خود خود خودت بوسسسسسسسسسسسست میکنم عزیزم.

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت10:10توسط لیلا | |

اولین نگاه به یاسها ُ یاسهای سپید عشقنمیدانم ...

هر چه بود پاک بود زیبا

وقتی در چشمانم نگاه میکردُ

در نگاهش غرقه می شدم

درست مانند روزهای کودکی .

حسی داشتم از نگاهش

انگار که در چشمهایش

                                          کشیده میشدم.

و یا گوئی که در یک دریا

                                          غرقه می شدم .

نگاهش غرق می کرد

                                 اما مهربانانه

                                                           اما آرام.

واین است راز عطر یاس ها

 

                               یاس های سپید عشق

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت13:10توسط لیلا | |

اینم ماجرا داره اگه شد بهتون میگم عزیزان.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت13:39توسط لیلا | |

من این وبلاگ رابا تمام وجود تقدیم میکنم به مالک ملک و ملکوت و همچنین این عکس را.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت13:11توسط لیلا | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:26توسط لیلا | |

ای برترین برترین ها خدای خو ب خدای مهربان ای که همیشه به یادتم ولی گاهی هم سر به هوایی

میکنم قبول دارم که خیلی موقع ها هم اون جایی که باید به یادت نیستم ولی عزیزم عزیز تر از جانم  

تو که به یاد ما هستی پس چرا ؟چرا؟چرا؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:21توسط لیلا | |

میبینین چه خوشکلن چند دقیقه پیش حالم خوب بود ولی دوباره بد شدم خوش

به این دو تا خرس های ناناز میبینین چه عاشقانه نشستن و گل میگن و گل میشنفن . 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:15توسط لیلا | |