تبليغاتX
نوشته های من

نوشته های من

اینم ماجرا داره اگه شد بهتون میگم عزیزان.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت13:39توسط لیلا | |

من این وبلاگ رابا تمام وجود تقدیم میکنم به مالک ملک و ملکوت و همچنین این عکس را.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت13:11توسط لیلا | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:26توسط لیلا | |

ای برترین برترین ها خدای خو ب خدای مهربان ای که همیشه به یادتم ولی گاهی هم سر به هوایی

میکنم قبول دارم که خیلی موقع ها هم اون جایی که باید به یادت نیستم ولی عزیزم عزیز تر از جانم  

تو که به یاد ما هستی پس چرا ؟چرا؟چرا؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:21توسط لیلا | |

میبینین چه خوشکلن چند دقیقه پیش حالم خوب بود ولی دوباره بد شدم خوش

به این دو تا خرس های ناناز میبینین چه عاشقانه نشستن و گل میگن و گل میشنفن . 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت11:15توسط لیلا | |

ای خدا قربونت برم خیییییییییییییییییییییلییییی دوست دارم با همه حالم  یییییییییییی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت10:41توسط لیلا | |

قبلاگفته بودم که من از گل نرگس خوشم میاد اینم گلی که عاشقشم

انشا الله هر چه زودتر صاحبش هم میاد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت10:37توسط لیلا | |

اللهی دلتنگم از آنکه در مقدم نسیمهای نوازشگر ملکوت ُ بی شکوفه نشسته باشم ُ و در بند

بندگی تن ُدره باغ آسمان را به روی خویش بسته باشم. هیییییییییییی خدا

 

 راز پوشیده گر چه هست بسی                بر تو پوشیده نیست راز کسی

غرضی کز تو نیست پنهانی                        تو برآور که هم تو میدانی

برکه نالم که دستگیر تویی                        در پذیرم که در پذیرم تویی

 

هر که ام و هر چه ام اکنون رخساره بر خاک نیاز نهاده ام و چشم امید به در گاه تو گشاده ام.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت10:26توسط لیلا | |

ای خدای من بگذار خیال ما   ُخیال ما باشد .بگذار حداقل با خیالهایمان زندگی کنیم دمی خوش باشیم

چون فقط در خیال هاست که میتوان هر آنچه که میخواهیمش را ببینیم و این چند روزی که زنده ایم و

نفس میکشیم از این عالم مادی و پر از بدی ها و نامردی ها نیز دور باشیم  و چند وقتی هر

چند کم ولی عالی و با خیالی نسبتا راحت  زندگی کنیم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت10:16توسط لیلا | |

اللهی روزگاری تو را می جستم خود را می یافتم ُ اکنون خود را می جویم و تو را می یابم .

یه روز  صبح که داشتم میرفتم دانشگاه تو یه جوی کثیف و کم آب زشت و بی ریخت و...(بیچاره اون جوب اگه بدونه یکی مثل من اونو اینطوری داره ضایعاش میکنه میره سرشو میذاره میمیره) یه چیزهای خوشگل وپر معنا و عمیق که خیلی ها شاید به راحتی من نبیننش چون من دقت کردم و خیلی هم تو فکر بودم آره تو فکر خودت خدای خوبم خدای خوشگلم که به هیشکی نمیدمت ُ دیدم که اگه شما هم میدیدید مثل من ذوق زده میشدید و برای اونهایی که دوستشون دارین تعریف میکردین .می خواین براتون بگم نه نمیگم بعدا میگم حالا یه کم تو کف بمونید تا ببینیم چی میشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت9:41توسط لیلا | |

تو هم که نیومدی.آره منظورم خود خودتی . لعنت به این دنیای مضخرف و مسخره  دوباره شروع شد همه اون مسخره بازی های ترم های پیش همیشه اینطوری میشه نزدیک امتحانا که میشه شروع میشه

برو بابا تو هم حال داری همه امیدم به خودشه توکل بر خودش همه کارهارو خودش رو براه میکنه آههههههههه.در مورد این کلمه آه یه چیزی براتون مینویسم میگن الف اول آه همون الف اول الله و ه آخرش همون ه اخر الله است نمیدونم منظورم رو فهمیدین یا نه. من که خیلی دوسش دارم آه رو میگم خیلی هم از ته ته دلم صداش میکنم یعنی خواستن عمیق و پر معنای خدای مهربون   خودش میدونه چی ازش میخوام دیگه لازم به توضیح نیست .یادتون نره شما هم از ته دلتون آه بکشید حتما نتیجه شو میبینین

  

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت14:12توسط لیلا | |

آرزویم این است نتراود اشک در چشمان تو هرگز ُ مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت و بی اندازه هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را میخواهدو به لبخند تو ُ از خویش رها میگردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد

عاشقتم ُ دوست دارم خیییییییییییلی زیاد خدای بزرگم تو بزرگتر از اونی که من فکرشرو میکردم

بازم می گم خیلی خیلی دوست دارم فدات بشم دارم میمیرم برات له له میزنم برات خواهش میکنم منو

بخواه

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت14:8توسط لیلا | |

امروز برام یه اتفاقی افتاد که بدجور بهم ریختم شوخی شوخی جدی شد هیچ فکر نمیکردم اینطوری بشه حالم خیلی بده تا حالا خیلی اینطوری شده بودم ولی الان یه جور دیگه است دلم میخواد گریه کنم داد بزنم بگم اینم از شانس بده من اینقدر داد بزنم که صدام بگیره اینقدر گریه کنم که دیگه اشکی برام نمونه دوباره همه چیز بهم ریخت دوباره شد مثل سابق خیلی بدی خیلی که اینطوری دلم رو شکستی نمیدونم شاید باز هم مصلحت خدا این بود میخواست به من بفهمونه که ماجرا از چی قراره اینطوری میخواست به من بفهمونه که ...............آهههههههههههههه

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت12:54توسط لیلا | |

سلام عزیزان مندوباره اومدم میدونم خیلی وقت بود که نیومده بودم تو وبلاگ قشنگم ( بزارین یه کم از خودم تعریف بکنم کسی نیست که ما رو تعریفمون بکنه حداقل خودمون رو تحویل بگیریم) آره داشتم میگفتم از روزمرگی ها خسته شدم هیچ کاری نمیتونم بکنم نه درس نه دانشگاه نه تو خونه هیچی دیگهبا این حال باز هم همتون رو دوست دارم تا دیدار بعدی باز هم بهتون سر میزنم

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت13:1توسط لیلا | |