|
اللهی دلتنگم از آنکه در مقدم نسیمهای نوازشگر ملکوت ُ بی شکوفه نشسته باشم ُ و در بند بندگی تن ُدره باغ آسمان را به روی خویش بسته باشم. هیییییییییییی خدا
راز پوشیده گر چه هست بسی بر تو پوشیده نیست راز کسی غرضی کز تو نیست پنهانی تو برآور که هم تو میدانی برکه نالم که دستگیر تویی در پذیرم که در پذیرم تویی
هر که ام و هر چه ام اکنون رخساره بر خاک نیاز نهاده ام و چشم امید به در گاه تو گشاده ام.
|
Home
|