|
من تنها هستم،یکی از آن هزاران آدم تنهایی که دست کم خودش احساس میکنئ تنهایی اش با تنهایی بقیه فرق دارد. یکی از آن هزاران آدمی که تقسیم کردن تنهایی اش با دیگران،کمک چندانی به او نمیکند. یکی از همان آدم های تنها ککه توی پیاده رو ها راه میروند وادای آدم هایی را در می آورند که تنها نیستند.دور و برم شلوغ است.همه حرف میزنند.اما من حرفی برای گفتن ندارم و پیدا نمیکنم نه اینکه آدم ساکتی باشم نه اتفاقا خیلی هم پر حرفم، اما کسی چه میداند که کدام یک از آن جمله های طولانی و بی انتهای من، واقعا همان حرفی است که دوست دارم به زبان بیاورم؟؟؟ اعتراض میکنم: هیچ کدام،هیچ کدام از این حرفها را واقعا دوست ندارم که روز مره تکرار میکنم برای فرارا از تنهایی.... حرفهای دیگری برای گفتن دارم ،حرف های زیاد... اما تنها هستم و هیچ کس را پیدا نمیکنم که واقعا از جنس خودم باشد و من بتوانم از آن حرف هایی که دوست دارم،برایش بگویم. با خودم فکر میکنم کاش میشد آدم های تنها همدیگر را پیدا کنند،آدم های تنهایی که تنهایی شان هم اندازه و جنس تنهایی شان هم یکی باشد. در این صورت آنها تنهایی شان را با هم تقسیم میکردند و حرف های هم را میشنیدند،اما نه اینکه تنهایی شان را از دست بدهند. اما، نه درهر صورت تنهایی خود را از دست می دادند و .... تنهایی همیشه با آدم باقی میماند،تنها تفاوتش این است که آدم های تنها،دیگر در تنها بودن احساس تنهایی نمیکنند و این ، خیلی مهم است. ادامه....
|
Home
|